عکسش را برای آخرین بار پاره کردم و ازالبوم قلبم دور انداختم
تا بداند .....................................
میشود
پس شد
داشتم زير باراني كه يك عمر انديشه هايم، حسرتم ، را به حرمت پاكي اش مي شستم عرق ميكردم باراني كه گاه گاهي زير عطوفت و مهربانيش دنبال بره اي روشن مي گشتم باراني كه حتي خلوص شب را ميخواست از من بگيرد
باراني كه حتي بي وجودش حسرت سرخم ميخواست سرخيش را ببازد و انديشه هايم را رو به خماري سوق دهد
ولي من از شدت سرما به خود مي پيچيدم
و پائيزي در زمستان وجودم غوغا كرده بود ، ولي من حتي به حرمت پائيزيش و به حرمت همسايه گي ا ش، به تابستان خيالم هم قسمش دادم، انگار چيزي حاليش نمي شد، اون وقت فهميدم همه عشق اين طبيعت دروغ و از جنس خود دنيا ست وحسرت سرخي كه حتي در سوز وحشتناك زمستان ندايش كرده بودم مرا در اين جنگل وحشتناك در كلبه كوچك و گرم كه با عشق ام در افق هاي تنهاوش خيالم ساخته بودم پناه داد.
آري، خودش مرا در سفره ساده و پر از طعام پذيرائي كرد
آري او خودش بود
خودش .........


